۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

بغض .

توی گلوم انگار یه چیزی گیر کرده
حتی با بی صدایی نمی تونم مث همیشه فریاد بکشم
دیگه حتی اشک از چشام نمیاد
چشام انگار خشک شدن
ذهنم خسته س
پاهام دیگه قدرت راه رفتن نداره
فقط آدامس ـــه که همراه همیشگی من ــــــه !
دیگه قدرت حرکت ندارم !
چقد(ر) اومدم جلو ،
و چقد(ر) راه مونده تا رسیدن .
هیچ حسی واسم نمونده ...
بغضم نمیشکنه !
جالب ــــه ! :
قلب به اون بزرگی چقد(ر) تنگ شده !
 و ذهن ـــــم چقد(ر) باز .






لنگ نوشت : یه ذهن شلوغ تو یه خیابون خلوت ، یه دل تنگ با یه پالتو گشاد !

۴ نظر:

  1. منم بدجوری بغض دارم ولی بغضای من هیچ وقت نمیترکه ...داشتم برات یه عالمه نظر می نوشتم یه دفعه سرمو بالا آوردم دیدم روی فینگیلیش بوده...
    عکست خیلی قشنگه اما باید بگم یارو توی بچگی هاش سیر میکرده که تصور کرده روی همچین دوچرخه ای جا میشه....کودک درونش خفن فعال بوده...دوچرخه هم مشکوک میزنه چون جز چرخ چیز دیگه ای نداره...
    ناراحت نشی از حرفام من مرضی ام.

    پاسخ دادنحذف
  2. بغض...
    قشنگه ولی به شرط این که بترکه نه این که روی گلوت سنگینی کنه...که متاسفانه بغض بنده از این نوعه....
    میگم عکست قشنگه ولی دوچرخه مشکوک میزنه چون جز چرخ چیزی نداره ...یارو هم کودک درونش فعاله...
    چند تا عکس خوشگل گیر آوردم ...کجا برات بذارم...عکس کیک طلاق..

    پاسخ دادنحذف
  3. خسته نباشی واقعا" مائده !
    نه بابا ناراحت چیه ؟!
    همون دوچرخه کوچولوش منو گرفته !
    عاشق عکسه ام !
    جاااان !:دی

    پاسخ دادنحذف