۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

به خاطر بیاور .



 آن دم که می روی
بی همراه
مرا به خاطر بیاور
مرا که خاطرات ـــم بوی تو را می دهد
آن دم که می روی
به خاطر بیاور
روزی را که با هم
از پس ِ آن همه آب گذشتیم
و به این فکر نکردیم :
" شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی "
و ما بی توجه به حرف سهراب
آب را گِل کردیم
ماهی ها را که صدایمان می کردند
ندیدیم ...
آن لحظه را به خاطر بیاور
که با حروف ساده ی الفبا
چه کلمات بزرگی به هم گفتیم
به خاطر بیاور
" صدای پای آب " را
که بی هوا از زیر پاهایمان رد می شد
چه خنک ! و چه روان !
به خاطر بیاور
روزی را که مرگ از پس پنجره برایم دست تکان داد
روزی که من بی توجه به تو
بی توجه به همه چیز ، رفتم
اما تو به یاد بیاور
مرا ،
آب را ،
حرف را ،
سپیدار را .
آری من رفتم
اما به هیچ فکر می کردم
تو به همه چیز فکر کن و برو .
به خاطر بیاور
اما به من فکر نکن
به مرگ ــــم
به صدای خنده هایم !
بگذار باری دیگر دستانت را حس کنم
بگذار لبخندت را نظاره گر باشم
اشک هایت را پاک کن
برو
به آینده فکر کن
به اشخاص ِ پس از من
به او که زندگی را برایت ساخت
به " خدایی که در این نزدیکی ست "
.






لنگ نوشت : با حس ِ سهراب
لنگ نوشت : خیال ِ من ، برو .
لنگ نوشت : من با این که زنده م اما مرگ ــــو حس می کنم!
لنگ نوشت : زندگی نقطه سر ِ خط .

۴ نظر:

  1. برو !
    فکر نکن به من !
    اما مرا به خاطر بیاور .

    پاسخ دادنحذف
  2. درود به بانوي نويسنده :)

    پاسخ دادنحذف
  3. عالیییییییییی بود.perfect.من جایزه میخوام.زود باش.

    پاسخ دادنحذف
  4. به پیام : سلام عرض شد D:


    به مهدی : جایزه باشه واسه بعد ! (;

    پاسخ دادنحذف