۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

می شوم ابری که می بارد .

می زند فریاد
آن ابر ِ پُر از اندوه
می بارد
بر سنگ فرش ِ جاده های غم
می رود
توفنده تر از باد
می رسد
بالای سرهامان
می شود خاموش کل ِ شهر
می کند غوغا
در این شب تاریک
می زند سیلی به هرچه آسمان اینجاست
من نیز مانند ابر ــــم
پُر از اندوه و غم
توفنده ام چون باد
می کنم غوغا
می شود خاموش شهرم تا که من بیدار می مانم
می زنم سیلی به هر چه آسمان نزدیک خود بینم
می روم و رخت خویش میبندم زین شهر
می زنم فریاد تا سر رَوَد این حس بی حاصل
می روم تا بیاسایم دمی در کنج یک خانه
می شوم مدهوش و میبینم کلبه ای متروک و باغی بی ثمر را
می دوم سمت ـــش زیرا که می دانم زندگی آنجاست
می زنم سیلی به هرچه آسمان اینجاست

می شوم تنها ...
می روم سمت خدایی که می گیرد دستم را
...




لنگ نوشت : اشعار من همه موج نو ــــه !
لنگ نوشت : می شوم آن ابر ...
لنگ نوشت : این من ـــم تنها !!!

۵ نظر: