۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

عینک !(کو قطره ی اشک)

می خوام بر وزن شعر سهراب یه شعر بگم :

عینک را برداشتم :
لکه ای در خیالم ایجاد شد
یا انگشتم شیشه را لک انداخت ؟
در تمیزی ِ وحشتناک
شیشه ای تمیز دیدم ، به تمیزی ِ یک اشک
و از کنار میز برخاستم
هنگام بزرگ
بر چشمانم سیاهی نشانده بود
در شفافی ِ شیشه ها ، لکه ای دیده گشود :
چشمانش بیکرانگی عینک را نوشید
بازی ، سایه ی لکه را به شیشه کشید .
و لکه ای در بارش اشک به شیشه بود .
پهنه ی چشمانم جولانگاه تو باد ، لکه ی بزرگ !
در این آلودگی ِ شگفت انگیز ، کو قطره اشک ؟
شیشه ها ، اثر انگشتم را گم کرده اند .
بینی ، سنگینی عینک را انتظار می کشد .
به کثیفی ِ شیشه دست می کشم ،
نمناکی اشکی بر انگشتانم نمی نشیند .
به آب روان نزدیک می شوم ،
نا پیدایی عینک را زمزمه می کند .
قاب عینک چون انار ترک خورده نیمه فِرِیم است .
شیشه ی عینک مرا دریاب ، آلودگی زود آشنا !
درود ، ای عینک شفاف ! در بیکران ِ تو لکه ای پر می زند .







لنگ نوشت : بر اساس شعر "کو قطره ی وهم" از کتاب آوار آفتاب از سهراب سپهری !
لنگ نوشت : خودمو کشتم تا تونستم بر وزن ــــش بنویسم . D:

۳ نظر: