۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

حس بی خوابی .


بوی کاه گِل ...
بوی خاک
بوی باران می دهد این شهر
بوی عطر یاس می آید
در سکوت شب.
می نشیند گردِ ایام بر پیشانی ِ این کوچه ی خاموش
می شود مخدوش
می شود همچون حریری بر سر ِ این شهر ِ متروکه
می شود لبریز از کینه
می کند روشن چراغ خفته ی دیروز را
نور می تابد بر تن ِ بی جان ِ این کوچه
برگها سُر می خورند
می ریزند و باز
تن پوشی از خاطرات ِ سرد
می ماند به جا در ذهن ِ این خسته دل ِ بی حس
می کند غوغا در این خاموشی ِ مبهم
محو شد از ذهن ِ من افکار ِ بیهوده
گذر عمرت ببین ای بخت برگشته
ای کسی که حرفهایت را
حتی جسم ِ خسته ی کوچه
از یاد بُرد
می شوم خاموش
می شوم غرقه در این تکرارِ بی پایان
آه ای خواب
قدمت بر دو چشمانم
باشد تا در آغوشت بیاسایم دمی چون مرده ی بی جان .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر