"شب بود
ماه پشت ابر بود"
اما این بار امین و اکرم به آسمان نگاه نمی کردند
آنها دنبال ماه نبودند در آسمان تاریک
و بی انتهای شب
آنها به نور یک ستاره
دلشان خوش می شد
هوا ابری بود
هوا مثل دل امین گرفته بود
مثل چشمان اکرم پُر از اشک بود
هوا مثل مادر امین و اکرم سرد بود
هوا مثل روح خسته ی پدرشان تاریک و مبهم بود
دیگر امین و اکرم ماه نمی خواستند
آنها خورشید می خواستند
تا جسم مادرشان را
که همچون تکه ای یخ سرد بود ، گرم کند
آنها آسمانی پر نور می خواستند
تا روح پدرشان را روشن کند
آنها دیگر شب نمی خواستند
چون مادرشان در شب ِ بی ماه جان سپرد
چون پدر برای اولین بار اشک ریخت
چون دلشان گرفته بود
آنها بیداری و روز می خواستند
آنها ماه را هم نمی خواستند
چون وقتی که باید می بود ، نبود
آنها نشسته بودند و گذر ِ ابرها را نظاره می کردند
گذر ِ عمرشان را
گذرِ روز را
و باز شب می رسید و باز ...
لنگ نوشت : دلم پُرــــه ! نمی دونم از چی ! فقط ذهنم دیگه سمت ِ اتفاق های خوب نمیره !!!!! بازم مشغولم ! لطفا" مجددا" سعی نمایید .
ماه پشت ابر بود"
اما این بار امین و اکرم به آسمان نگاه نمی کردند
آنها دنبال ماه نبودند در آسمان تاریک
و بی انتهای شب
آنها به نور یک ستاره
دلشان خوش می شد
هوا ابری بود
هوا مثل دل امین گرفته بود
مثل چشمان اکرم پُر از اشک بود
هوا مثل مادر امین و اکرم سرد بود
هوا مثل روح خسته ی پدرشان تاریک و مبهم بود
دیگر امین و اکرم ماه نمی خواستند
آنها خورشید می خواستند
تا جسم مادرشان را
که همچون تکه ای یخ سرد بود ، گرم کند
آنها آسمانی پر نور می خواستند
تا روح پدرشان را روشن کند
آنها دیگر شب نمی خواستند
چون مادرشان در شب ِ بی ماه جان سپرد
چون پدر برای اولین بار اشک ریخت
چون دلشان گرفته بود
آنها بیداری و روز می خواستند
آنها ماه را هم نمی خواستند
چون وقتی که باید می بود ، نبود
آنها نشسته بودند و گذر ِ ابرها را نظاره می کردند
گذر ِ عمرشان را
گذرِ روز را
و باز شب می رسید و باز ...
لنگ نوشت : دلم پُرــــه ! نمی دونم از چی ! فقط ذهنم دیگه سمت ِ اتفاق های خوب نمیره !!!!! بازم مشغولم ! لطفا" مجددا" سعی نمایید .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر