۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

اتفاقی ...

آغازی بزرگ
درونم اتفاق می افتد
گریزی خشن تر از باد ِ کولی
و بی صداتر از گریه های شبانه!
تو اتفاقی که اتفاقی ،
اتفاق می افتی
اما نمی دانم کجا !
درون قلبم ؟
نه   ...
من روحم را برایت گذاشتم
تو اما یادت را بگذار
برو .




حرفی نیس دیگه !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر