
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
هیچکس نبود !
چشمانم بسته و با دلم می نگریستم به نبودنت .
تنها به این فکر می کردم که چه می شد مثل همیشه
آنجا می بودی !
هوایت داشت خفه ام می کرد ...
بوی نفسهایت درون شش هایم به فریاد درآمده بود .
فضای سنگینی بود ...
مه مثل حصاری دور چشمانم را گرفته بود !
باران می بارید تا هوایت را ببرد !
اما هوای تو دودستی ذهنم را گرفته بود
بیا ببر با خودت این ذهن مشوش ــــم را .
صدا می آید ...
آری ...
گویی صدای پاهایت در جمجمه ام می پیچد !
آیا این تویی ؟!
لنگ نوشت : شعرو من خودم منثورش کردم با ذهن خودم !
لنگ نوشت : یاد استاد گرامی !
لنگ نوشت : فریدون مشیری رو خیلی دوس دارم !!!
عکس استاد ضمیمه است !
با یاد استاد ...
پاسخ دادنحذفروانش شاد...
پاسخ دادنحذفنوشته تو هم زيبا بود بانوي نويسنده :)
مرسی ! لطف داری پیام .
پاسخ دادنحذفسلام دوستم
پاسخ دادنحذفخوشگل بود نثرت
آرش
خب...دروغ نمیگم.حال نداشتم بخونم!
پاسخ دادنحذفبه ترتیب:
پاسخ دادنحذفبه آرش : مرسی آرش !
دوست همیشگی من ! نظر لطفت ــــه !
به کیسان : مرسی که اومدی ! عیب نداره که نخوندیش ! و مرسی که راستشو گفتی !!! هه !:دى