۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

به یاد استاد مشیری .



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
هیچکس نبود !
چشمانم بسته و با دلم می نگریستم به نبودنت .
تنها به این فکر می کردم که چه می شد مثل همیشه
آنجا می بودی !
هوایت داشت خفه ام می کرد ...
بوی نفسهایت درون شش هایم به فریاد درآمده بود .
فضای سنگینی بود ...
مه مثل حصاری دور چشمانم را گرفته بود !
باران می بارید تا هوایت را ببرد !
اما هوای تو دودستی ذهنم را گرفته بود
بیا ببر با خودت این ذهن مشوش ــــم را .
صدا می آید ...
آری ...
گویی صدای پاهایت در جمجمه ام می پیچد !
آیا این تویی ؟!








لنگ نوشت : شعرو من خودم منثورش کردم با ذهن خودم !
لنگ نوشت : یاد استاد گرامی !
لنگ نوشت : فریدون مشیری رو خیلی دوس دارم !!!
عکس استاد ضمیمه است !

۶ نظر:

  1. روانش شاد...

    نوشته تو هم زيبا بود بانوي نويسنده :)

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام دوستم
    خوشگل بود نثرت
    آرش

    پاسخ دادنحذف
  3. خب...دروغ نمیگم.حال نداشتم بخونم!

    پاسخ دادنحذف
  4. به ترتیب:
    به آرش : مرسی آرش !
    دوست همیشگی من ! نظر لطفت ــــه !

    به کیسان : مرسی که اومدی ! عیب نداره که نخوندیش ! و مرسی که راستشو گفتی !!! هه !:دى

    پاسخ دادنحذف